که نیست...

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست
می نشینی روبرویم،خستگی در می کنی
چای می ریزم برایت،توی فنجانی که نیست
بازمی خندی ومی پرسی که حالت بهتر است؟!
باز می خندم که خیلی،گرچه می دانی که نیست
شعر می خوانم برایت،واژه ها گل می کنند
یاس و مریم می گذارم،توی گلدانی که نیست
چشم می دوزم به چشمت،می شود آیا کمی
دستهایم را بگیری،بین دستانی که نیست..؟!
وقت رفتن می شود،با بغض می گویم نرو...
پشت پایت اشک می ریزم،در ایوانی که نیست
می روی و خانه لبریز از نبودت می شود...
باز تنها می شوم،با یاد مهمانی که نیست...!
بعد تو این کار هر روز من است
باور این که نباشی،کار آسانی که نیست...!

+ نوشته شده در شنبه هشتم آذر 1393ساعت 21:18 توسط نسترن |

بعد کلی برگشتم .عجب گردوخاکی گرفته دلم کلی براش تنگ شده بود دیگه تنهاش نمیزارم

هر از گاهی بهش سر میزنممممممم دلم کلی تنگش بود

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم آبان 1393ساعت 13:58 توسط نسترن |

    

 

 

یک احساس زیبا

صادقانه میگویم حرف دلم رو بی ریا

بی بهانه میگویم مثل آنها ، همان قلبهای بی وفا ، بی وفایی نمیکنم

عاشقانه میگویم عشق من دوستت دارم

صادقانه گفتی دوستم داری ، عاشقانه عشق تو را باور کردم

از من خواستی تنها با تو باشم ، با احترام قلب تنهایم را به تو تقدیم کردم

گقتم این قلب مال تو ، همیشه وفادار تو ، هرگاه خواستی بگو تا شود فدای تو

از من خواستی به کسی جز تو دل نبندم ، میترسیدی روزی تو را ترک کنم

شاخه گل زیبای من ، پر پر نمیشوی هیچگاه در قلب من ،

به عشق پاکمان قسم تنها تو می مانی تا ابد در دل من

هیچگاه نمیگذارم دلتنگم شوی ، همیشه در دلت خواهم ماند ،

هیچگاه نمیگذارم دلگیر شوی همیشه در کنارت هستم ،

هم با تو درد دل میکنم ، هم میشنوم درد دلهایت را...

دوباره میرسیم به آن احساس زیبا ، همان حرف صادقانه ، همان حرف دل بی ریا

همان کلام عاشقانه ، همان احساسی که تنها نسبت به تو دارم ، آری عزیزم خیلی دوستت دارم

گفتی دلت میخواهد همیشه در کنارم باشی،

آرزو داری سرت را بر روی شانه هایم بگذاری و آرام بخوابی ،

بیا عزیزم که من نیز بی قرارم ،

آرزو دارم در کنارت همین شعر عاشقانه را برایت بخوانم...

**تقدیم به عشقم**

دوستت دارم


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392ساعت 23:8 توسط نسترن |

 

رنگ ارزوهایم این روزها خیلی پریده

تو اگر دستت به اسمان رسید

چند تکه ابرنقاشی کن

تا دل من به ابرها خوش باشد

+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1391ساعت 12:44 توسط نسترن |

جدایی نادر از سیمین اسکار میگیرد

جدایی من از تو جانم را....
 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 14:44 توسط نسترن |

تمام امید یک آسیابان به وزش باد است که آسیابش بچرخد وگرنه از کار می افتد ،  
 یادت باشه قلب من آسیاب است و نفس های تو همون باده .

 دلتنـــــــــــــــــگی
عین آتش زیر خاکــــــستر است
گـــــــاهی فـــــــکر میکنی تمـــــــــام شده
امّـــــا یــک دفــــعه
همه ات را آتــــش مـــــــــــیزند . .
. .

لبهای تب دارم را ،  

به شعر چشمانت می سپارم

تا

خیس بیقراریش  کنی....

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 16:15 توسط نسترن |

زیرنم نمای بارون پیچیده عطر شقایق

همه دار وندارم یا دل صاف وصادق

یه نگاه گرم و گیرا ،یه اشاره مهربونی

من غریب و بی پناهم بگو که پیشم می مونی

انگاری هزار و یک سال من توی قفس اسیرم

توی ایینه جوونی ،من شکسته و چه پیرم

بیا و همسفرم شو،ای بهار موندگارم

بیا و ستاره اش باش توی این شب های تارم

میدونم که با تو بودن نه یه قصه است نه محاله

نه یه فنجون قهوه،توی تقدیر،توی فاله

زیر گوشم قاصدک گفت تو مسافر بهاری

ای بهار تو کی میایی تا گل منو بیاری


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 15:19 توسط نسترن |

 

غربت نشست روی عبور ستاره ها

بغضی شکفت در نفس ابر پاره ها

من ماندم و تمام غزل های یخ زده

من ماندم و سکوت پریشان چاره ها

روی نگاه پنجره ما مرده است

شب مانده در رکود سیاه نظاره ها

گویا دوباره می شکنم در عبور شب

انگار دل نمی کند از من دوباره ها

تنهاتر از پرنده بی تاب من نبود

در دفتر سیاه ترین استعاره ها

خاموش و خسته می گذرم از تمام تو

گم می کنم تو را در ستاره ها

          

نه هوا ابریست

نه بارانی می بارد...

پس بهانه دلم برای این همه سنگینی چیست....!!!؟

+ نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 12:19 توسط نسترن |

 

گم شده ای ...در این هیاهو صدایت ناشنیده مانده است...

گمت کرده ام... در این هیاهو وجودت نادیده مانده است...

**

نه ...تو هستی...آشکاری و پیدا...این منم که گم شده ام...غرق در این تنگ شده ام...

**

دراین تنگ بلورین...همانکه همیشه فریبش را خورده ام...

تنگی بلوری در کنار دریایی بی کران...

من غرق شده در تنگ ...

فریب خورده ی دریای آنسوی بلورها...

**

بگیر دستانم را...نجاتم بده...

بگذار به دریای بی کرانت بپیوندم...

بگذار غرق در دریا شوم...نه محدود به این بلورین فریب دهنده...

دریایت را خواهانم ای مهربان...

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 14:46 توسط نسترن |

 

                  


شايد رنگ وبوي تازه اي گرفته دل هاي خسته وكهنه مان...
شايد دارد از دور مي ايد...
شايد اميد داريم به فردايي بهتر...
جاني دوباره مي گيريم با اين هم همه و بروبيا...با اين تازگي...
دستان سرد وپينه بسته جواني مان شايد نشاطي تازه دارد.
جايي فراز از ابرها وكهكشان ها خدايي ست كه به اميدش زنده ايم در اين وادي...

سال نو مبارك


 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 9:59 توسط نسترن |