تبليغاتX
دل نوشته های نسترن

جدایی نادر از سیمین اسکار میگیرد

جدایی من از تو جانم را....
 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 14:44 توسط نسترن |

تمام امید یک آسیابان به وزش باد است که آسیابش بچرخد وگرنه از کار می افتد ،  
 یادت باشه قلب من آسیاب است و نفس های تو همون باده .

 دلتنـــــــــــــــــگی
عین آتش زیر خاکــــــستر است
گـــــــاهی فـــــــکر میکنی تمـــــــــام شده
امّـــــا یــک دفــــعه
همه ات را آتــــش مـــــــــــیزند . .
. .

لبهای تب دارم را ،  

به شعر چشمانت می سپارم

تا

خیس بیقراریش  کنی....

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 16:15 توسط نسترن |

زیرنم نمای بارون پیچیده عطر شقایق

همه دار وندارم یا دل صاف وصادق

یه نگاه گرم و گیرا ،یه اشاره مهربونی

من غریب و بی پناهم بگو که پیشم می مونی

انگاری هزار و یک سال من توی قفس اسیرم

توی ایینه جوونی ،من شکسته و چه پیرم

بیا و همسفرم شو،ای بهار موندگارم

بیا و ستاره اش باش توی این شب های تارم

میدونم که با تو بودن نه یه قصه است نه محاله

نه یه فنجون قهوه،توی تقدیر،توی فاله

زیر گوشم قاصدک گفت تو مسافر بهاری

ای بهار تو کی میایی تا گل منو بیاری

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 15:19 توسط نسترن |

 

غربت نشست روی عبور ستاره ها

بغضی شکفت در نفس ابر پاره ها

من ماندم و تمام غزل های یخ زده

من ماندم و سکوت پریشان چاره ها

روی نگاه پنجره ما مرده است

شب مانده در رکود سیاه نظاره ها

گویا دوباره می شکنم در عبور شب

انگار دل نمی کند از من دوباره ها

تنهاتر از پرنده بی تاب من نبود

در دفتر سیاه ترین استعاره ها

خاموش و خسته می گذرم از تمام تو

گم می کنم تو را در ستاره ها

         

نه هوا ابریست

نه بارانی می بارد...

پس بهانه دلم برای این همه سنگینی چیست....!!!؟

+ نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 12:19 توسط نسترن |

 

گم شده ای ...در این هیاهو صدایت ناشنیده مانده است...

گمت کرده ام... در این هیاهو وجودت نادیده مانده است...

**

نه ...تو هستی...آشکاری و پیدا...این منم که گم شده ام...غرق در این تنگ شده ام...

**

دراین تنگ بلورین...همانکه همیشه فریبش را خورده ام...

تنگی بلوری در کنار دریایی بی کران...

من غرق شده در تنگ ...

فریب خورده ی دریای آنسوی بلورها...

**

بگیر دستانم را...نجاتم بده...

بگذار به دریای بی کرانت بپیوندم...

بگذار غرق در دریا شوم...نه محدود به این بلورین فریب دهنده...

دریایت را خواهانم ای مهربان...

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 14:46 توسط نسترن |

 

                  


شايد رنگ وبوي تازه اي گرفته دل هاي خسته وكهنه مان...
شايد دارد از دور مي ايد...
شايد اميد داريم به فردايي بهتر...
جاني دوباره مي گيريم با اين هم همه و بروبيا...با اين تازگي...
دستان سرد وپينه بسته جواني مان شايد نشاطي تازه دارد.
جايي فراز از ابرها وكهكشان ها خدايي ست كه به اميدش زنده ايم در اين وادي...

سال نو مبارك


 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 9:59 توسط نسترن |

  

 قلبم را با این ترانه تقدیم تو میکنم

 

با تو آغاز می کنم صبح من به نام تو

می نويسم قصه ای تازه از الهام تو

ای شروع دل پذير ، مثل خورشيد بی نظير

به تو تقديم می کنم عشق و از من بپذير

ای قشنگترين بهانه واسه گفتن ترانه

من يه عشق جاودانه به تو تقديم می کنم

در اين غربت شبانه با صداقت ، عاشقانه

قلبم و با اين ترانه به تو تقديم می کنم

ای طلوع ماندگار ، گل هميشه بهار

به تو تقديم می کنم هر چه هست در روزگار

گفته ها ناگفته ها ، هر چه هست در باورم

به تو تقديم می کنم آرزوی آخرم

 

+ نوشته شده در شنبه نهم بهمن 1389ساعت 18:46 توسط نسترن |

 

امروز دلم چون هوا گرفته....هوا بارانیست.....ابریست.......

چقدر زیباست قدم زدن در نیمه شب بارانی.......

چقدر زیباست گریه کردن در شب بارانی.......کسی که اشکهایت را نمی تواند ببیند در هوای بارانی......

هوای بارانی را دوست دارم برای خواندن سرود های عاشقانه......

هوای بارانی را دوست دارم برای گریه های شبانه......

هوای بارانی را دوست دارم در سکوت زیبای تنهایی.....

کاش می شد دست عشق را در دستانم بگیرم در این هوای بارانی..

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 16:16 توسط نسترن |

 

عشق همه نفسم را برده ز یادم

من آواره ی شهرم زندگی را بردم ز یادم

زمانه را چه گویم؟!که چنین غریبه خود کرد مرا

دنیا را با چه نگرم؟! دیدگانم را خدایی کرده ام

دل را دادم زدست بی قراری ، خود را پایان یافته سیر می کنم ......

اول دلبستگی را آخر ویرونی اعلام می کنم ....

نوشته هایم را نگه دار روزی از دل افسانه ای خواهم ساخت ...

شاید به یاد آوری دیوانه ترین ویرانه را .....

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 18:36 توسط نسترن |

 

تو چشمای من نگاه کن منو گم کن توی چشمات

چشم رو هم نزار یه لحظه خیره شو به ارزوها

اخه من هنوزم ته چشمات،رد چشمامو میبینم

توی اوج ارزوهام واسه عشق تو میمیرم

من به تو محتاجم و تو ته چشم من اسیری

واسه هر قطره اشکم تو هزار دفعه میمیری

تو چشای من نگاه کن من هنوزم خیس خیسم

باز به این بهونه دارم واسه چشمات می نویسم

چشم تو پر از نیازه من نیازم یه نگاه

تو منو ببخش عزیزم اخه چشمام بی گناه

کاش می شد بریم یه جایی که فقط تو باشی و من

من بمیرم توی چشمات تا که چشمات محتاج من شه

 تو چشای من نگاه کن من هنوزم پر دردم

من هنوزم ته چشمات دنبال خودم میگردم

+ نوشته شده در شنبه نهم مرداد 1389ساعت 14:5 توسط نسترن |